جدی تر از جنگ
دراین جنگ نرم،کافی است هواداران جبهه حق بیدار باشندو بیکار ننشینند؛ چراکه زبان حق همیشه مؤثرتراز زبان باطل است. مقام معظم رهبری(دام ظله)

سخنرانی آیت‌الله مصباح یزدی در شب تاسوعای حسینی 1387

حضرت امام می‌فرمود: «من برای اسلام احساس خطر می‌کنم.»، برگردید تاریخ را بخوانید و ببینید حکومت پهلوی با اسلام چه کرد؟ آیا می‌گفت نماز نخوانید و عزاداری نکنید؟


بسم‌الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباعبدالله و علی‌ الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام‌الله ابداً ما بقیت و بقی اللیل و النهار.

امشب به نظرم آمد این حدیث پیغمبر اکرم صلی‌الله علیه و آله را که به عنوان سفارش به امیرمؤمنان  علیه‌السلام فرمودند، مطرح کنم. خوب است دقت کنیم چه کسی می‌خواهد به چه کسی سفارش کند.

پیغمبر اکرم صلی‌الله علیه و آله کسی را در عالم به اندازه‌ی‌ علی علیه‌السلام و فاطمه سلام‌الله علیه  دوست نمی‌داشته، وقتی آدم کسی را بیش از همه دوست بدارد، عزیزترین و مهم‌ترین چیزها را به او می‌دهد:

پیغمبر اکرم صلی‌الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمودند: یا علی من تو را به رعایت چند چیز نصیحت و سفارش می‌کنم. این مطلب را جدی بگیر.(1)

در روایت آمده است که وقتی حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام این چنین شنیدند، عرض کردند: «یا رسول‌‌الله! دعا  کنید که خدا به من توفیق بدهد که به این وصیت‌های شما عمل کنم.» ادب را ببینید! پیامبر صلی‌الله علیه و آله اول دعا کردند: ‌که خدایا علی را یاری کن، کمک کن. ببینید که مطلب چه قدر مهم است که پیغمبر صلی‌الله علیه‌ و‌ آله به امیرالمؤمنین علیه‌السلام سفارش می‌کند، ایشان درخواست می‌کنند که دعا کنید خداوند توفیق عمل به آن را به من بدهد و حضرت قبل از این که بیان کنند، اول دعا می‌کنند که خدایا علی را یاری کن که این مطلب را عمل کند.

اولین سفارش من به تو این است که مبادا یک کلمه دروغ از دهانت خارج شود. مسأله خیلی مهمی است، اگر مهم‌تر از این مطلبی بود پیغمبر اکرم صلی‌الله علیه و آله اول آن را می‌فرمود. دروغ، ریشه‌ی بسیاری از فسادهای فردی و اجتماعی است.

این نوجوان‌ها و جوان‌ها که هنوز به فساد اخلاقی آلوده نشده‌اند، بکوشند از همین حالا زبانشان را آلوده به دروغ نکنند، حتی به شوخی و هر چند مسأله ساده‌ای باشد، دروغ شوخی زمینه را برای جدّی آن فراهم می‌کند؛ ساده‌اش هم زمینه را فراهم می‌کند برای مسائل مهم، وقتی زبان به خلاف واقع گفتن عادت کرد، دیگر حد و مرز نمی‌شناسد.

صدق در گفتار وقتی گسترش پیدا کند، راستی در عمل را هم شامل می‌شود.

دوم این که هیچ وقت درصدد خیانت و نادرستی نباش. این دو مطلب، یعنی راستی و درستی، تکیه کلام همه‌ی انبیاء خداست. درباره‌ی شیعیان هست که فکر نکنید مؤمن را می‌توان به نماز و عبادت زیاد شناخت، حتی با سجده‌ها و رکوع‌های طولانی، این‌ها علامت مؤمن واقعی نیست. پرسیدند پس چطور بشناسیم؟ فرمودند از راستی و درستی.(2)

سوم: خوف از خدا به گونه‌ای که گویا او را می‌بینی؛ متأسفانه بعضی از مفاهیم در فرهنگ ما خیلی کم رنگ شده است. به لفظ می‌گوییم، اما حقیقتش خیلی کم پیدا می‌شود، مثل «ترس از خدا»، در حقیقت، ترس از خدا، ترس از اعمال خود آدم است، خدا که بی‌جهت کسی را عقاب نمی‌کند، وجودش هم که عین فیض و رحمت است؛(3) پس چرا از او بترسند؟ از ترس این که حکمت‌ الهی اقتضا کند که ما را در مقابل اعمال بدمان در دنیا و آخرت مؤاخذه کند. عذاب‌های الهی دنیا مختلف است، عذاب، فقط سیل و زلزله نیست، بزرگ‌ترین عذاب‌های اجتماعی که قرآن و روایات به آن اشاره کرده‌اند دو عذاب است که یکی جنبه‌‌ی فردی دارد و یکی جنبه‌ی اجتماعی. یکی از عذاب‌های اجتماعی که ممکن است خدا جامعه‌ای را به آن مبتلا کند، ایجاد اختلاف در مردم است؛ أو یلبسکم شیعاً و یذیق بعضکم بأس بعض(4) جامعه‌ای که نسبت به احکام اسلامی قدردان و نسبت به نظام اسلامی شکرگزار نباشد،نسبت حق ولی امر مسلمین وفادار نباشد، مؤاخذه خواهد شد. مؤاخذه‌اش این است که بینشان اختلاف و چند دستگی بشود. کم‌ترین ضرر این است این اختلاف آن است که چنین جامعه‌ای همیشه درجا می‌زند؛ یعنی تمام نیروهایش صرف اصطکاک با هم دیگر می‌شود. این هر چه نیرو دارد صرف می‌کند آن یکی را بکوبد و آن یکی هم هر چه توان دارد صرف می‌کند تا این یکی را بکوبد، اما چه پیشرفتی حاصل می‌شود؟

این یکی از بزرگ‌ترین عذاب‌های الهی است که ما از آن غافلیم و فکر می‌کنیم کثرت‌گرایی و تکثر و وجود احزاب مختلف و به جان هم افتادن! پیشرفت و توسعه‌ی سیاسی است!! پول خرج می‌کنند برای این که حزب ایجاد بشود آن هم نه از کیسه‌ی شخصی و ارث پدری‌شان، از کیسه‌ی بیت‌المال! چیزی که باید صرف فقرا بشود، صرف خانواده‌های شهدا بشود، صرف کسانی می‌شود که حزب ایجاد می‌کنند و اسمش هم می‌شود توسعه‌ی سیاسی!! خدا این را عذاب می‌داند! و چنین جامعه‌‌ی پراکنده‌ای مبتلا به عذاب خدا هستند و خودشان نمی‌فهمند. یکی هم عذاب‌های فردی است که گاهی ما آن را اصلاً نمی‌شماریم، شاید اصلاً از آن ناراحت هم نیستیم! و آن این که آدم از حضور خدا در صحنه‌ی زندگی خود غافل شود، از عبادت و انس خدا لذت نبرد، ما خیال می‌کنیم نعمت همین است که ارزانی باشد، همه خانه‌دار بشوند، جوان‌ها مشکلی نداشته باشند و... اما غافلیم از این که بزرگ‌ترین نعمت‌های خدا این است که بنده‌اش را با خودش مأنوس کند، یاد خودش را به دلش بیاندازد، از عبادت و مناجات کردن با خدا خسته نشود، از گریه‌ کردن، سرساییدن به آستان الهی، از روی خاک مالیدن صورتش لذت ببرد. وقتی خدا بخواهد انسانی را عقوبت کند، لذت عبادت را از او می‌گیرد، دیگر خواندن دو رکعت نماز هم برایش سنگین است، چه رسد به این که سحرخیزی کند.

اما از نعمت‌هایی که خدا به بعضی از بندگان می‌دهد این است که آن‌ها توفیق می‌یابند که شب‌ها ساعت‌ها سر به سجده بگذارند.(5) این افراد دیگر به این کمبودهای دنیوی اعتنایی نمی‌کنند. این‌ها از عذاب‌های خداست؛ عذاب فردی‌اش سلب لذت مناجات و توفیق عبادت است، و عذاب اجتماعی‌اش هم وجود اختلافات و چنددستگی بین مردم است، در حالی که ما هیچ‌کدام از این‌ها را عذاب نمی‌دانیم!

سفارش سوم این است که خیلی از خدا بترس گویا همیشه او را می‌بینی. چهارم: زیاد اشک ریختن از خشیت خدا. اگر انسان احساس کند خدا حضور دارد، در حضور او گناه نمی‌کند. اگر این صفت در انسان رسوخ پیدا کرد و قوی شد، حالت خشیت و حالت خشوعی در دل پیدا می‌شود که باعث جاری شدن اشک می‌شود.

پیغمبر اکرم صلی‌الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه‌السلام سفارش می‌کنند که از خشیت الهی بسیار گریه کن؛ پروردگار متعال در برابر هر قطره اشکی که از خشیت الهی از چشم تو بیاید، هزار خانه در بهشت برای تو بنا می‌کند. خشیت هم همیشه از خوف عذاب نیست، از حیاء و بریدگی و انقطاع و احساس ضعف و عجز هم هست. آن که بیش‌تر می‌خواهم روی آن تکیه کنم این مسأله پنجم است؛ یا علی! سفارش پنجم من این است که اول مال و بعد خونت را برای حفظ دینت بدل کن. می‌دانید که شیعه از همان صدر اسلام، وجودش با غربتی فوق‌العاده همراه بوده است، این حدیث را زیاد شنیده‌اید؛ مسلمانان واقعی بعد از پیغمبر اکرم صلی‌الله علیه و آله سه نفر بودند؛ سلمان و ابوذر و مقداد.(6) بقیه به هر نحوی، کم یا زیاد، منحرف شدند. بعد هم عمار به آن‌ها ملحق شده و یک چند نفر دیگری!

از همان آغاز، شیعه با این غربت به وجود آمد. در طول تاریخ هم اقلیتی تحت فشار بود، انواع بلاها، نامردی‌ها، ستم‌ها، به شیعه روا داشته شد. امامان نیز همیشه در برابر این ظلم‌ها، بی‌دینی‌ها و ناهنجاری‌ها، تا پای جان مقاومت می‌کردند. تا آن جا که گفته‌‌اند: «لیس منا الا مقتول أو مسموم»(7). این چه دشمنی‌ای بود که با این‌ها داشته‌اند؟ چه چیزی موجب این دشمنی شده؟ آیا صرفاً یک عداوت خانوادگی؟ صرف این که این‌ها از بنی‌هاشم هستند و آن‌ها از بنی‌امیه؟ وانگهی! این‌ها که همه‌شان از بنی‌امیه نبوده‌اند! بنی‌عباس بدتر از بنی‌امیه این کارها را کردند. بنی‌عباس پسر عموهای اهل بیت بودند، عباس، عموی پیغمبر صلی‌الله علیه و آله بود، بنی‌عباس هم همه عموزاده‌های پیغمبر و اهل بیت بودند. خیلی‌هایشان به نام حمایت از اهل‌بیت سر کار آمدند، اصلاً بنیان حکومت بنی‌عباس بر اساس این بود که ما می‌خواهیم برای رضای آل محمد قیام کنیم!! و بعد دیدید که کارهای‌ آن‌ها کمتر از آن‌هایی نبود که بنی‌امیه کرد. عموزاده‌های پیغمبر هم بودند! به هر حال مسأله سر اختلاف خانوادگی بین بنی‌امیه و بنی‌هاشم نبود، صحت سر این بود که آن‌ها می‌خواستند احکام اسلام را در جامعه حاکم سازند و کسی متصدی امر مسلمین شود که خدا به او اجازه داده و به او امر فرموده است.

ولی بنی‌امیه و بنی‌عباس می‌خواستند به نام خلافت و جانشینی پیغمبر صلی‌الله علیه و آله هواها و هوس‌های خودشان را ارضاء کنند. دعوا سر این بود که آیا ما باید بر مردم حکومت کنیم یا شما؟ و می‌دانیم که بالاخره بسیاری از ائمه علیهم‌السلام  به خاطر تقیه اظهار نمی‌کردند که ما دعوای حکومت داریم و می‌خواهیم حکومت کنیم. چون اگر چنین مسأله‌ای را اظهار می‌کردند که دیگر اثری از آن‌ها باقی نمی‌گذاشتند و دیگر امروز، من و شما هم حسین‌شناس و علی‌شناس نبودیم. همین مقداری که از تشیع باقی مانده و الحمدلله روز به روز هم گسترش پیدا می‌کند و برکاتی که از اهل‌بیت علیهم‌السلام نصیب مسلمانان شده به برکت اهل‌بیت است. اگر بیانات آن‌ها، علوم و درس‌های آن‌ها نبود، حتی دیگر فِرَق اسلامی هم بهره‌ی کافی از اسلام نداشتند؛ چون بزرگانشان با واسطه یا بی‌واسطه شاگردان امام باقر علیه‌السلام و امام صادق علیه‌السلام بودند.

کار ائمه این بود که اسلام را حفظ کنند، حتی به قیمت تمام اموال و تمام هستی‌شان و بالاخره به قیمت خونشان.

چرا امام حسین علیه‌السلام را دوست می‌دارید؟ امام حسین علیه‌السلام برای چه کشته شد؟ برای این که دین حفظ شود، اما این مطلب، با همه‌ی روشنی، یک مقدار ابهام دارد، چگونه با کشته‌شدن امام حسین علیه‌السلام، دین باقی می‌ماند؟ ما به حسین علیه‌السلام عشق می‌ورزیم، برای این که خودش را داد تا دین باقی بماند، اما چگونه؟ در این جمله، پیغمبر اکرم صلی‌الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرمایند وصیت پنجم من به تو این است: که اگر دینت به خطر افتاد، یعنی امر دائر شد بین این که دین از بین برود یا مال تو، اموالت را بده تا دین حفظ شود، اگر باز هم دین در خطر بود، جان و خونت را هم بده!

اولین ابهام این است که در چه صورتی ممکن است دین انسان به خطر بیافتد و چگونه خونش را بدهد تا دینش سالم بماند؟

در تبیین این سؤال باید گفت: دین، لااقل از دو بخش باورها و رفتارهای ارزشی شکل می‌گیرد. می‌دانیم که خدا هست، خدا یکی است، پیغمبر بر حق است، قیامت حق است، این‌ها اعتقادات قلبی ماست، ممکن است هیچ‌کس دیگر هم نداند در قلب ما چیست.

این اعتقاد در دل آدم هست و کسی نمی‌تواند این را بدزدد، مگر این که با القای شبهاتی اعتقاد و ایمان آدم را ضعیف کنند، و الا تا من اعتقاد قلبی دارم، کسی نمی‌تواند آن را بگیرد. آیا لازم است برای چنین امری خون بدهم تا باقی بماند؟ این اعتقاد در قلب تو است و خطری آن را تهدید نمی‌کند! بخش دیگری از دین هم رفتارهای ارزشی است؛ یعنی کارهایی که آدم بر اساس ارزش‌های دینی انجام می‌‌دهد، وظایفی مثل نماز، روزه و... گاهی هم انجام وظیفه سبب می‌شود که جان آدم به خطر بیافتد، مثلاً زمان‌هایی بوده که بعضی از اشخاص متعصب و منحرف که در مقابل شیعیان موضع داشتند، اگر می‌دانستند شخصی شیعه است جان او را به خطر می‌انداختند، شاید امروز هم در گوشه و کنار، در بعضی از کشورها چنین اشخاص نادانی پیدا شوند. در این جا وظیفه‌ی شیعه چیست؟ فرض کنید اگر من وضو را مثل شیعه بگیرم. آن‌ها می‌فهمند من شیعه هستم و ممکن است جانم به خطر بیافتد، خب، من چه کنم که در چنین شرایطی دینم محفوظ بماند؟ آیا خون بدهم؟ یا وظیفه‌ام این است که تقیه کنم و مثل آن‌ها وضو بگیرم؟ بالاجماع، همه‌ی فقها گفته‌اند، آیات قرآن هم دلالت دارد، حدیث متواتر هم داریم که این جا باید تقیه کرد تا جانت محفوظ باشد. هیچ‌کس نگفته که شما در اعمالت وقتی احساس خطر می‌کنی طبق وظیفه‌ی شیعه عمل کن و جان بده تا دینت محفوظ باشد! در این شرایط باید تقیه کنیم. اصلاً وظیفه همین است!

درباره‌ی حفظ عقائد قلبی هم نیازی به خون دادن نداریم؛ چون این یک امر قلبی است و ممکن است کسی اصلاً اظهار نکند من چه عقیده‌ای دارم. حتی خلاف عقید‌ه‌اش را هم بگوید؛(8) اگر کسی را مجبور کنند که اظهار کفر کند، اما در دلش اطمینان و یقین و ایمان داشته باشد، ضرر نمی‌کند و اظهار کفر او اشکالی ندارد. حتی گاهی باید اظهار کفر کرد، تا جان آدم محفوظ بماند. همان‌طور که عمّار این کار را کرد و این‌ آیه در شأن او نازل شد:‌ «الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان». پس چرا پیغمبر صلی‌الله علیه و آله می‌فرماید که خونت را بده تا دینت محفوظ باشد؟ ائمه اطهار علیهم‌السلام، همه این کار را کرده‌اند، چه کسانی که با شمشیر به شهادت رسیده‌اند و چه آنان که با زهر، همه جانشان را داده‌اند تا دین محفوظ بماند، اما نمونه‌ی بارز این مسأله سیدالشهداء علیه‌السلام است. این را دوست و دشمن می‌داند که او جان و خونش را داد، تا دین محفوظ باشد. اما دین محفوظ یعنی چه؟ آیا ـ‌ العیادبالله ـ اگر خونش را نمی‌داد، خودش بی‌دین می‌شد؟ آیا خون داد، چون می‌ترسید دین خودش را از دست برود؟ یا می‌ترسید دین از جامعه رخت برندد؟ او خونش را داد تا اسلام در جامعه باقی بماند نه برای خودش، خودش که معصوم بود.

پس این که بذل دم کرد و خون داد تا دین باقی باشد، یعنی دین تو که دین اسلام هست، برای جامعه باقی باشد، مردم، مسلمان بمانند و الا ـ العیاذبالله ـ مگر خود سیدالشهداء علیه‌السلام در معرض کفر بودند؟ اسلام در خطر بود؛ یعنی اسلام جامعه در خطر بود، ایمان شخص پیغمبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و ائمه اطهار که در معرض خطر نبود، به وظیفه‌شان عمل می‌کردند و ایمان هم در قلب مبارکشان بود. در جایی هم لازم بود، تقیه می‌کردند. دین همین بود.(9) پس این که جان بده و خون بده تا دین باقی بماند، یعنی دین برای جامعه و مسلمان‌ها باقی بماند، اما چه باید کرد که دین در جامعه استوار باشد؟ باید به شبهاتی که دین و اعتقادات مردم را به خطر می‌اندازد، پاسخ داد؛ از این رو ائمه اطهار در هر فرصتی که پیش می‌آمد شاگردانی تربیت می‌کردند؛ شبهه‌ها را پاسخ می‌دادند و مبانی فکری و اعتقادی مردم را تقویت می‌کردند؛ امثال «هشام بن حکم» را تربیت کردند که برود و با دیگران بحث کند. این حفظ دین که به وسیله‌ی تعلیم و تربیت مردم میسر می‌شد. اما کجا باید جان داد, تا دین بماند؟ جایی که حکومت دینی در خطر باشد، کسانی به نام دین، یا به نام بی‌دینی بخواهند بر مردم حکومت کنند و احکام دین را عمل نکنند؛ آن وقت دین به خطر می‌افتد. دین به خطر می‌افتد یعنی‌چه؟ یعنی مردم نتوانند به وظایف اجتماعی‌شان عمل کنند. این وظایف اجتماعی چیست؟ یکی از آن‌ها این است که: شرایطی پیش بیاید که یک دولت کافر بر مسلمان‌ها مسلط شود، اجازه‌ی نماز خواندن و روزه گرفتن هم به آن‌ها ندهد. چیزی شبیه آن چه در زمان حکومت کمونیست در کشورهای آسیای میانه حکم‌فرما بود؛ این یک حالت است.

ولی در زمان خلفای اموی یا عباسی این جور نبود. خلفا می‌گفتند نماز نخوانید، روزه نگیرید، حج نروید؛ پس چگونه دین به خطر افتاده بود؟ چرا امام حسین علیه‌السلام قیام کرد تا دین را حفظ کند؟ آن‌ها که مانع انجام اعمال دینی نمی‌شدند! پس امام حسین علیه‌السلام چه چیزی را در خطر دید که جان داد؟ آیا امویان می‌گفتند اذان نگویید؟ آیا می‌گفتند مسجد نسازید؟ یکی از بزرگ‌ترین مساجدی که از آن زمان، هنوز پابرجاست، مسجد اموی در دمشق است. آن‌ها با ساختن مسجد و نماز خواندن مخالف نبودند؛ پس چه شده بود که امام حسین علیه‌السلام برای دین احساس خطر کرد و گفت من جانم را می‌دهم تا دین باقی بماند؟ آن حضرت برای پاسخ به این سؤال بود که فرمود: طغیان و فساد این قوم باعث شد که من در مقابل آن‌ها قیام کنم و حاضر شوم خونم را بدهم، بچه‌هایم شهید شوند، زن‌ها و دخترانم هم اسیر شوند. امام علیه‌السلام نمی‌فرماید آن‌ها نماز نخواندند، روزه نگرفتند یا حج به‌جا نیاوردند. چون آن‌ها این کارها را انجام می‌دادند، اما آن‌ها بنا را بر این گذاشته بودند که در اجتماع اطاعت خدا نشود و هر چه دلشان می‌خواهد عمل کنند. نتیجه‌اش این شد که در جامعه حدود الهی ترک شد؛ یعنی شراب‌خواری را که از دوستانشان بود تازیانه نمی‌زدند یا دست دزد را نمی‌بریدند. وقتی مصلحت‌شان اقتضا می‌کرد، یا اگر فرد مجرم از حزب و جبهه و جناح ایشان بود یا به آ‌ن‌ها رأی داده بود، احکام جزایی اسلام و حدود الهی را درباره‌ی او اجرا نمی‌کردند و به‌تدریج حدود الهی تعطیل شد.

از جمله کارهایی که این‌ها کردند این بود که حلال‌های خدا را حرام کردند و حرام‌های خدا را حلال کردند. این است که دین به خطر افتاد، این معنایش این نبود که مردم نتوانند نماز بخوانند، روزه بگیرند یا ـ العیاذبالله ـ قائل به بت‌پرستی شوند. هیچ کس نمی‌گفت بت‌ بپرستید، نماز نخوانید یا قرآن تلاوت نکنید؛ آن چه موجب قیام امام حسین علیه‌السلام شد این بود که بنی‌امیه می‌خواستند احکام اجتماعی اسلامی اجرا نشود. احکام فردی که خیلی کاری به حکومت نداشت؛ خود معاویه گفت: من با شما بر سر حکومت جنگیدم! این کلام یعنی حکومت ربطی به دین ندارد؛ دین همین است که نماز بخوانید، روزه بگیرید، حج بروید، نذر و نیاز کنید،...! و انجام این اعمال که کاری به حکومت ندارد. حتی حکومت هم آنها را تأیید می‌کند! قرآن هم برایتان چاپ می‌کند، مساجد را هم تعمیر می‌کند، برایتان مسجد هم می‌سازد. البته بگذریم از این که گاهی بودجه تعمیر مساجد صرف تعمیر کنشت‌ها و آتشکده‌ها می‌شود، اما همه این کارها ارتباطی با حکومت ندارد! آن چه برای حکومتی که می‌خواهد اسلام را براندازد مشکل‌ساز است، احکام اجتماعی اسلام و قوانینی است که باید در جامعه اجرا شود.

این جاست که بین دین و حکومت اصطکاک پیدا می‌شود! این جاست که برای دین احساس خطر می‌شود. بیش از چهل سال قبل، اوایل نهضت، زمانی که حضرت امام رحمة الله در مسجد اعظم برای مردم و بازاری‌های قم سخنرانی می‌کردند، آن چه حضرت امام بیش از هر چیز بر آن تأکید می‌کرد و مردم را به واسطه‌ی آن می‌شوراند، بسیج می‌کرد و به حرکت در می‌آورد این بود که می‌فرمود: «من برای اسلام احساس خطر می‌کنم.» با شنیدن این اعلام خطر پشت‌ها می‌لرزید، مگر می‌خواستند با اسلام چه کنند؟ برگردید تاریخ را بخوانید و ببینید حکومت پهلوی با اسلام چه کرد؟ آیا می‌گفت نماز نخوانید؟ آیا می‌گفت عزاداری نکنید؟ حتی خود شاه هم در کاخ سعدآباد مجلس روضه بر پا می‌کرد، رادیو هم پخش می‌کرد! او نه با عزاداری مخالفت می‌کرد و نه با نماز و روزه، حج هم رفته بود! حتی در ادارات عکس او را با لباس احرام می‌زدند. پس چه بود آن خطری که امام به واسطه آن می‌گفت من برای اسلام احساس خطر می‌کنم؟ شاه می‌گفت من روح اسلام را بهتر از آخوندها می‌فهمم! من چیزهایی را می‌گویم که روح اسلام آن‌ها را اقتضا می‌کند و آخوندها آن را نمی‌فهمند، آ‌ن‌ها از مسائل سیاسی و اجتماعی سر در نمی‌آورند! این تعبیر خود شاه بود! می‌گفت من روح اسلام را بهتر درک می‌کنم! می‌گفت شما در امور سیاست و کشورداری دخالت نکنید. اگر می‌گویید مسجد بساز، می‌سازم! اگر می‌گویید دولت به امور دینی کمک کند، چشم! قرآن چاپ می‌کنم، مراسم دینی برپا می‌کنم! روضه‌خوانی می‌کنم! اما اگر بگویید قانونی را باید عوض کنم، نه! این قانون خوب است یا بد، به شما ربطی ندارد! این‌ها مسائل سیاسی است، این‌ها را بگذارید بر عهده‌ی ما! یعنی تفکیک دین از سیاست! آن چه امروزه اصطلاحا به آن سکولاریزم گفته می‌شود.

خطری که امام احساس می‌کرد این بود که دین از سیاست جدا شود؛ یعنی بخواهند احکام اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و جزایی اسلام را تعطیل کنند، یعنی دست دزد را نبُرند، زناکار را تازیانه نزنند، احکام قصاص را اجرا نکنند، سایر احکامی را که در قرآن و سنت آمده به بهانه‌های مختلف، از جمله این که این‌ها خلاف حقوق‌بشر است، تعطیل کنند. آیا چیز دیگری هم بود؟ یک چیز دیگر هم بود! آن‌ها می‌گفتند شرط اسلام جزء شرائط رأی دادن، انتخاب کردن و انتخاب شدن نباشد! هر دینی باشد خوب است، نمایندگان مجلس هم لازم نیست به قرآن قسم بخورند، به هر کتاب مقدسی قسم بخورند، کافی است! برای توجیه این مسأله و مخفی‌کردن نیت واقعی خود هم می‌گفتند چگونه به یک نماینده‌ی یهودی در مجلس بگوئیم بیا به قرآن قسم بخور؟! او که به قرآن اعتقاد ندارد! پس قسم خوردن او چه فایده‌ای دارد؟! باید به او بگویند به تورات خودش قسم بخورد! این هم توجیه ظاهری این مسأله بود! در حالی که هدف واقعی آن‌ها از حذف اسم اسلام، ایجاد زمینه و توطئه برای رسمیت دادن به بهائیت بود.

من یک سؤال از شما می‌کنم. آیا خطری که امام از این رفتار دولت منحوس پهلوی احساس می‌کرد، خطرناک‌تر است، یا آن چه اصلاح‌طلبان در جمهوری اسلامی می‌خواهند عمل کنند؟ والله‌العلی العظیم، به خون سید‌الشهداء قسم! آنچه اصلاح‌طلبان می‌خواهند در این کشور اجرا کنند، از آن‌ چه شاه می‌خواست انجام دهد بدتر است.

بعضی از این‌ها نه ایمان به خدا دارند، نه به وحی اعتقاد دارند و نه اسلام را باور دارند. این‌ها اسم سکولاریزم را مطرح کرده‌اند، صدها مقاله و کتاب طی این چند سال، در تعریف سکولاریزم، تفکیک دین از سیاست، نآن آآآآو مذمت دخالت دین در امور اجتماعی نوشته‌اند؛ هنوز هم چنین کتاب‌ها و مقالاتی در بعضی از روزنامه‌های کثیرالانتشار مننتشر می‌شود! ببینید و مقایسه کنید که آیا مطالبی که در این روزنامه نوشته می‌شود بدتر است یا آن چه شاه می‌گفت؟

حسینی‌ها! مراقب باشید! «الخامسه بذُلُّک مالَکَ و دَمَکَ دون دینک»

 

پی‌نوشت‌ها:

بحارالانوار، ج74، باب3، ص70.

اصول کافی، ج2، باب‌الصدق، ص104.

انعام/12.

انعام/65.

انسان/26.

بحارالانوار، ج22، باب10، ص352.

بحارالانوار، ج27، باب9، ص216.

نحل/106.

وسایل‌الشیعه، ج16، باب 24، ص210.

بحارالانوار، ج44، باب37، ص381.

[ سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

انتقاد، مخالفت، بیان عقاید با جرأت، هیچ اشکالى ندارد؛اما دور از هتک حرمت‌ها و اهانت‌ها و فحاشى و دشنام و این چیزها. همه هم در این زمینه مسئولند. فضاى هتک حرمت، هم خلاف شرع است، هم خلاف اخلاق است، هم خلاف عقل سیاسى است. ( مقام معظم رهبری )
امکانات وب